تبلیغات
دفاع مقدس

دفاع مقدس
اگر امام تنها نماند اسلام هم پیروز خواهد شد،و ما اهل كوفه نیستیم كه امام را تنها بگذاریم (شهید آوینی)
قالب وبلاگ
خرمشهر زیر شنی تانك ها
عراق برای درهم شكستن مقاومت قوای مدافع شهر ناچار به وارد كردن سیل عظیم
تانك ها شد. دفاع نابرابر انسان در مقابل آهن آغاز شد. در اندك زمانی مهمات مدافعین به پایان رسید و آن ها مدام تقاضای مهمات كردند محمد نورانی از جمله بچه های مدافع شهر پشت بی سیم فریاد زد:
«به جهنم، ما می مانیم و كشته می شویم، مهم نیست، خرمشهر دارد سقوط می كند. شهر دارد از بین می رود اگر عراقی ها بیایند به مردم رحم نمی كنند، همه را قتل عام می كنند. به دادمان برسید.»
بی سیم چی با گریه نیروها را دل داری داد. جهان آرا به اتاقش رفت و به حال بچه ها و شهر اشك ریخت. نورانی با تلاش بسیار موفق شد كه دوباره با جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر، تماس بگیرد.
نورانی: «بابا یك كار بكنید، خرمشهر دارد سقوط می كند، یك فكری بكنید.»
جهان آرا: « با آبادان تماس گرفته ام، قرار است دو تا اف 4 بلند شود و آن منطقه را بزنند، شما سریع برگردید تا شما را نزنند.»
به ناچار عقب نشینی آغاز شد. عراقی ها از فرصت استفاده كرده، آنان را به رگبار بستند و یكی از نیروها تیر خورد. در گرمای طاقت فرسای بندر، با زحمت زخمی را به دوش گرفته و به پلیس راه برگرداندند. هنوز هیچ هواپیمایی بلند نشده است. مردم اطراف پلیس راه جمع شدند. یكی چوب در دست دارد، یكی تبر آورده، یکی...
خرمشهر زیر شنی تانك ها
عراق برای درهم شكستن مقاومت قوای مدافع شهر ناچار به وارد كردن سیل عظیم
تانك ها شد. دفاع نابرابر انسان در مقابل آهن آغاز شد. در اندك زمانی مهمات مدافعین به پایان رسید و آن ها مدام تقاضای مهمات كردند محمد نورانی از جمله بچه های مدافع شهر پشت بی سیم فریاد زد:
«به جهنم، ما می مانیم و كشته می شویم، مهم نیست، خرمشهر دارد سقوط می كند. شهر دارد از بین می رود اگر عراقی ها بیایند به مردم رحم نمی كنند، همه را قتل عام می كنند. به دادمان برسید.»
بی سیم چی با گریه نیروها را دل داری داد. جهان آرا به اتاقش رفت و به حال بچه ها و شهر اشك ریخت. نورانی با تلاش بسیار موفق شد كه دوباره با جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر، تماس بگیرد.
نورانی: «بابا یك كار بكنید، خرمشهر دارد سقوط می كند، یك فكری بكنید.»
جهان آرا: « با آبادان تماس گرفته ام، قرار است دو تا اف 4 بلند شود و آن منطقه را بزنند، شما سریع برگردید تا شما را نزنند.»
به ناچار عقب نشینی آغاز شد. عراقی ها از فرصت استفاده كرده، آنان را به رگبار بستند و یكی از نیروها تیر خورد. در گرمای طاقت فرسای بندر، با زحمت زخمی را به دوش گرفته و به پلیس راه برگرداندند. هنوز هیچ هواپیمایی بلند نشده است. مردم اطراف پلیس راه جمع شدند. یكی چوب در دست دارد، یكی تبر آورده، یكی كوكتل مولوتوف دارد.
بچه ها كه نزدیك شدند، عده ای بی خبر از همه جا جلو رفتند و گفتند:
«خائن ها، نامردها، چرا برمی گردید، نورانی بغضش می تركد و مردم متاثر می شوند...
نورانی: شهر دارد سقوط می كند، عراقی ها دارند می آیند چرا ایستاده اید، یك كاری بكنید؟»
مردم: بگویید ما چه كار كنیم؟
آن ها راست می گفتند، با دست خالی چه كار می توانستند بكنند؟
مردم: «حالا كه هواپیما ها بلند نشدن، بذار از روی جنازه های ما رد بشن. نمی ذاریم به همین سادگی شهر رو بگیرن.»
بیش تر نیروهای داوطلب برای دفاع از شهر، حتی برای یك بار از آرپی جی استفاده نكرده بودند و هیچ كدام آموزش نظامی درستی ندیده بودند. از طرف دیگر نیروهای آموزش دیده هم بر اثر خستگی و جنگ مداوم نیروی شان تحلیل رفته بود. تانك های ارتش بعث لحظه به لحظه در شهر پیش می آمدند. به نظر می رسید مقاومت ها درهم شكسته شده است، فرمانده نیروهای متجاوز با غرور گزارش داد:
«دستورتان اجرا شد ما اكنون وارد محمره (خرمشهر) شدیم.»
نیروهای مدافع اگر چه خسته و تعدادشان اندك است، ولی با روحیه ی خود به خود مانع پیش روی آن ها شدند. فرمانده عراقی مستقر در خرمشهر می گوید:
«در ساعت شانزده و پانزده دقیقه با چشمان خودم مشاهده كردم نیروهایی كه به
وسیله ی تانك و خودرو در محوراصلی شهر پیش روی كرده بودند، با وضعی تاسف بار و حزن انگیز، با روحیه ی بسیار متزلزل ـ كه به هیچ وجه قابل كنترل نبود ـ شكست خورد و در حال عقب نشینی بود. تلفات وضایعات سنگین بود، به طوری كه گردان تانك الحسین بیش از بیست و سه تانك خود را از دست داده بود. هفده دستگاه خودرو از نوع اسكات ساخت چك اسلواكی متعلق به گردان مكانیزه نیز منهدم شد. ده ها نفر كشته و اسیر شده و باقی شكست خورده بودند.»
پیشنهاد آتش بس از طرف عراق، تاكتیكی شكست خورده بدین ترتیب شهری كه قرار بود در عرض چند ساعت تصرف شود، با گذشت شش روز و با به كارگیری بخش اعظم ارتش عراق، مانند خاری در گلوی متجاوزات گیر كرده واقعیت این بود كه خیل نیروهای عراقی، نه تنها موفقیت كاملی كسب نكرده بودند، بلكه در مقابل عده ی قلیلی از مدافعین و بعضاً نیروهای آموزش ندیده با ساده ترین سلاح ها متوقف شدند. صدام برای حفظ آبرو و تجدید قوا پیشنهاد صلح و آتش بس می دهد:
«عراق در جنگ یك هفته ای خود با ایران به تمام اهداف نظامی اش دست یافته و اینك شرایط خود را برای آتش بس و انجام مذاكرات مستقیم ارائه می دهد. ایران باید حق مالكیت عراق بر شط العرب (اروند رود) و سه جزیره ی كوچك در تنگه ی هرمز را به رسمیت بشناسد و به مردم ایران حقوق كامل دموكراتیك عطا كند.»
این سخنان در حالی مطرح می شد كه ارتش بعث صدها كیلومتر مربع در خاك جمهوری اسلامی پیش روی كرده و ده ها هزار نفر از مردم بی گناه را به شهادت رسانده بود.
در این وضعیت امام خمینی قاطعانه جواب منفی به پیشنهاد صلح داد. پیشنهادی كه
ذره ای با عقل و منطق سازگار نبود:
«... صدام حسین دستش را دراز كرده برای آن كه با ما مصالحه كند، ما با او مصالحه نداریم. یك آدمی است كه كافر است، یك آدمی است كه فاسد است، مفسد است، مفسد را ما نمی توانیم با او مصالحه كنیم. ما تا آخر با آن ها جنگ خواهیم كرد و انشا الله پیروز خواهیم شد...»
بدین ترتیب قطع نامه ی 497 شورای امنیت كه در ششم مهرماه 1359 صادر شده بود، بدون این كه اشاره ای به متجاوز شناخته شدن عراق در جنگ و برگشت به مرزهای بین المللی، داشته باشد، مورد قبول واقع نشد.
تجدید قوای نظامیان عراق و حمله مجدد به خرمشهر


با شكست اقدامات سیاسی، نظامیان عراق ضمن تجدید قوا و سامان دهی حملات خود را، با شدت بیش تری بر خرمشهر آغاز كردند. چنان كه در اولین روز بعد از پیشنهاد آتش بس و رد آن، یعنی روز هشتم مهرماه تا یك كیلومتری خرمشهر رسیدند، اما باز هم مقاومت شدید نیروهای مردمی مانع ورود آن ها به شهر گردید، تا روز دهم مهرماه، به سبب درگیری های شدید و نبودن پیشتیبانی لازم، سیصدهزار تن كالا در انبارهای گمرك خرمشهر، یا در آتش سوخته و از بین رفتند، یا به وسیله ی نیروهای متجاوز عراق غارت شدند. با شكست عراق در سایر مناطق جنگی از جمله سوسنگرد و اهواز به دلیل مقاومت مردم، عراق تمام تلاش خود را متوجه خرمشهر نمود. خرمشهری كه به قول رئیس جمهوری عراق «مروارید شط العرب» نامیده می شد.
هر چه بر آتش افزوده می شد، از توان مقاومت نیروهای مدافع شهر نیز كاسته می شد.
«بی سیم چی: محمد، نیروها همه خوابند، بچه ها دیگر نمی توانند بیدار بمانند.
نورانی: باید بیدار بمانند.
بی سیم چی: می روم بیدارشان كنم، تا می روم سراغ نفر بعدی، می بینم قبلی خوابش برده، بچه ها توان بیدار ماندن ندارند. بعضی ها با دست چشمان خود را نگه داشته اند، تا چشم هایشان بسته نشود.»
وعده های متوالی مبنی برارسال یگان های نظامی پیاده زرهی و توپخانه برای خرمشهر، طاقت فرسا شده است. روزها در انتظار كمك و پیشیبانی و شب ها به دعا و گریه و درخواست كمك، از خدا سپری می شود.

خرمشهر در چنگال ارتش عراق

از روز دهم به بعد، نیروی نظامی عراق با كندی وارد خرمشهر شد. نبرد تنها مبارزان شهر، با ساده ترین سلاح ها، كوكتل مولوتوف و معدود آرپی جی های موجود كه بعضی از این مهمات، از خود ارتش عراق به غنیمت گرفته شده بود، ادامه می یابد.
«اولین روزی كه عراقی ها مسجد جامع را هدف قرار دادند، عید قربان بود.
ـ امروز چند شنبه س؟
ـ جداً نمی دونی امروز چه روزیه؟ امروز عید قربانه.
ـ خدایا ببین ما به كجا رسیده ایم، ببین چه قدر بچه ها ی مردم كشته شدن كسی به داد ما نمی رسد، لااقل تو به فكری به حال ما بكن. ما كه از شهر بیرون نمی رویم.»
آن چه از همه دردناك تر بود، حمایت نشدن نیروهایی بود، كه از صبح تا شب و از شب تا صبح بدون هیچ گونه چشم داشتی و فقط به خاطر دفاع از اعتقادات و نظام اسلامی، با ابتدایی ترین سلاح های با دشمن می جنگیدند، دشمن كه از مدرن ترین سلاح های روسی و امریكایی استفاده می كرد. روزی نبود كه خبر شهادت یكی ازعزیزان اعلام نشود.



خیانت بنی صدر
در خانه شحنه خفته و دزدان به كوی وبام
ره دیولاخ و قافله بی مقصد و مرام
با بحرانی شدن اوضاع در خرمشهر، بنی صدر (رئیس جمهور وفرمانده كل قوا) از خط مقدم جبهه دیدن می كند. بچه ها رفتند پیش او و گفتند:
«ما نیرو لازم داریم، تانك می خواهیم، اسلحه و مهمات به ما بدهید.» و بنی صدر در جواب گفت: «مگر توپ و تانك نقل و نبات است كه ما بریزیم سر دشمن»
طرحی كه بنی صدر ارائه داده بود همه را به تعجب وا می داشت.
(می گفت:) « ما خرمشهر و آبادان را می دهیم وسپس از سمت دزفول نیروهای دشمن را دور می زنیم و از داخل خاك عراق می آییم خرمشهر و آبادان را پس می گیریم.»
حكایت در خواست نیروی پشتیبانی بسیار زجر آور بود:
سید هدایت الله جهان آرا (پدر شهید محمد جهان آرا) شهادت می دهد:
«از بیست و دوم شهریور 1359 كه دشمن مرز شلمچه را زیر آتش گرفت ما دست به دامان این آقایان شدیم كه شما را به خدا به فریادمان برسید. محمد (جهان آرا) بارها پیغام داد برای ما نیروی پیاده بفرستید، ما آتش توپ خانه لازم داریم. دست بچه های سپاه خرمشهر خالی است. در عوض از آن طرف همه اش وعده های توخالی می دادند... حتی روزهای اول جنگ كه مهندس بازرگان از طرف بنی صدر به خرمشهر آمده بود، من در ملاقات به او گفتم: بروید حقیقت شهر را به رئیس جمهور بگویید. او گفت: شما خاطر جمع باشید. گفته اند توپ خانه ی اصفهان به خرمشهر اعزام شود. همین امروز و فردا می رسند. نشان به آن نشانی كه روز پنجم آبان ـ یعنی فردای روز سقوط خرمشهر ـ بود كه مژده دادند توپخانه ی اعزامی، تازه وارد منطقه شده است. آیا فرستادن توپ خانه از اصفهان محتاج چهل و سه شبانه روز صرف وقت بود.»
نیروهای بعثی عراق برای درهم شكستن روحیه ی مقاومت نیروهای مدافع شهر از هر حیله ای استفاده می كرد و در این میان وعده های توخالی بنی صدر حربه ای برای تضعیف نیروهای مدافع شهر بود.
«... رادیو عراق ما را به مسخره گرفته بود و می گفت پس این توپ خانه ی شما چی شد؟ چرا نیامد؟ حتماً سوار مورچه شده اند، اگر با مورچه هم می آمدند، تا حالا رسیده بودند...»
خرمشهر به تدریج در زیر پنجه های خون آلود متجاوزین به ویرانه تبدیل می شد. نظامیان عراقی برای ساختن سنگر با بیل مكانیكی و بولدوزر خانه های مردم خرمشهر را ویران می كردند دیگر هیچ كس امیدی نداشت كه قوای كمكی برسد. در این اوضاع، بازمانده های گروهك خلق عرب كه با شروع جنگ تشكیلات شان شكلی دیگر به خود گرفته بود، بسیار فعال بودند. آنان ستون پنجم ارتش عراق بودند.

ستون پنجم ارتش عراق (خلق عرب خرمشهر)
«بچه ها خسته بودند. اطراف بندر خرمشهر، از نیرو خالی شده بود و راه برای نفوذ
بعثی ها هموار؛ اما من خجالت كشیدم به آن ها بگویم بروند و نگهبانی بدهند. دیگر توانی برایشان نمانده بود... به آتش نشانی رفتم . به محض پیاده شدن شهردار شهر، برادرم و سید را دیدم كه نشسته بودند. جریان را برایشان گفتم. گفتند، نیرو نداریم. با التهاب و نگرانی به مدرسه برگشتم، تا شاید نیرویی جمع كنم، اما ای كاش به مدرسه نرسیده بودم، مدرسه صحرای كربلا شده بود. بچه ها در خون می غلتیدند. همان بچه هایی كه آن روز لشكر زرهی عراق را آن چنان شجاعانه از شهر بیرون كرده بودند، نمی توانستم باور كنم، باز هم خیانت ستون پنجم، مقر بچه ها را به دشمن گزارش داده بود... با برخورد پایم به جسد یكی از بچه ها، دچار شوك شدیدی شدم. چشمم به جنازه ی تقی محسنی فر افتاد. كسی كه آن روز چنان شجاعانه جنگیده و حالا نیمی از بدنش را
می دیدم كه از نیمه ی دیگر جدا شده بود.
ستون پنجم، مقر استراحت نیروهای مدافع شهر را به توپخانه عراق گزارش داده بود و نیروهایی كه بعد از مدت ها نبرد و خستگی در حال استراحت بودند، چنین به شهادت رسیدند.»
« ـ ایست
ماشین توقف كرد و ما با عجله به طرفش دویدیم... جلوتر رفتم یكی از آن ها را شناختم «محمد جهان آرا» بود. به محض دیدن او مانند كودكی كه ظلم زیادی به او شده باشد و با دیدن پدرش گریه اش بگیرد، بغضم (تركید) و اشك هایم سرازیر شد.
ـ محمد دیدی بدبخت شدیم، دیدی گلهامون رفتن؟
دیدی دیگه هیچ كس رو نداریم، دیدی یتیم شدیم. محمد من را درآغوش گرفته بود و گریه می كرد.
ـ ناراحت نباش ... ما خدا را داریم، تو ناراحت نباش ما امام خمینی رو داریم. برای اولین بار بود كه گریه ی جهان آرا را می دیدم.»
فعالیت ستون پنجم به این گونه اعمال منتهی نمی شد. آنان با وارد شدن در میان مدافعین شهر وانمود می كردند كه همراه آنان و دركنارشان به مبارزه علیه نظامیان بعثی عراق می پردازند. از كمك به درمان زخمی ها گرفته تا به دست گرفتن سلاح، اما كار خودشان را می كردند.
«آن شب اعلام كردند كه خواهرها نباید در شهر بمانند چون گرفتار عراقی ها می شوند.
با شنیدن این خبر به زنی كه در كنارم نشسته بود گفتم: حالا كه باید برویم، بهتر است به برادرها خبر بدهیم كه این جا مهمات مخفی كردیم. غنیمت هایی كه بچه ها گرفته بودند، زیر گونی ها پنهان كرده بودیم. نمی توانستیم به هركس اعتماد كنیم، حتی بعدها فهمیدم زنی كه در كنارم ایستاده بود، جاسوس بوده و با بی سیم كارهای ما را به عراقی ها اطلاع می داده است. آن شب هنگام خارج شدن از شهر، روشن و خاموش شدن چراغ
قوه ها را از دور می دیدم. آن ها از گروه های چپ و جنبشی بودند كه این طور خیانت می كردند، حتی یك بار یكی از آن ها ماشین پر از اسلحه را دزدیده بود.»
بتدریج با نزدیك شدن نیروهای ارتش عراق و احتمال سقوط شهر، معدود مدافعان باقی مانده ی شهر كه از خوی وحشی گری نظامیان عراقی اطلاع داشتند، به خواهرانی كه پا به پای آن ها در شهر مانده بودند و كار پشتیبانی و درمان مجروحین و حتی دفن شهدا را برعهده داشتند، اجازه دادند شهر را ترك كنند، اما آنان مقاومت كردند. جهان آرا به
آن ها گفت:
«تو را به خدا بروید. ما كه دست مان به امام نمی رسد. شما بروید و صحبت كنید. بروید بگویید. هر چه هست بگویید. شاید نگذارند با امام حرف بزنید. اگر نشد بروید توی مجلس. توی مجلس حرف بزنید. به همه بگویید در نماز جمعه ها و هر كجا كه باشد. شهر به شهر بایستید و بگویید كه به خرمشهر چه گذشت، بگویید كه چه عزیزانی را از دست داده ایم.
خونین شهر
روز بیست وچهارم مهر 1359، تاریخ بار دیگر زیباترین جلوه های ایثار و مقاومت فرزندان این كشور را در صفحات خود ثبت كرد. تا بعداز ظهر مواضع معدود نیروهای مانده در شهر، به تصرف نظامیان عراقی در آمد. در نتیجه، به مركز شهر و پل خرمشهر تسلط یافتند، اما با یورش شجاعانه ی مدافعین شهر، خرمشهر از خطر سقوط حتمی نجات داده شد.
سپاه خوزستان گزارش می دهد:
« دشمن چندین سنگر خود در شهر را تخلیه و عقب نشینی كرده است. پل اصلی شهر و فرمانداری دوباره به دست نیروهای خودی افتاده است.»
به خاطر همین مقاومت های حماسه ساز بود، كه در روز بیست و چهارم مهر، ستاد تبلیغات شورای عالی دفاع مقدس، نام خرمشهر را به «خونین شهر» تغییر داد.
شیخ شریف قنوتی
در كنار نیروهای مردمی و مدافعین شهر روحانیونی نیز بودند كه به دور از بازی های سیاسی و كسب قدرت، درگیر و دار حكومت، اسلحه در دست گرفته و مبارزه می كردند. وجود این روحانیون قوت قلبی برای مدافعان شهر بود. از جمله ی این روحانیون شیخ شریف قنوتی بود:
«پانزدهم مهر دیگر وضع خیلی خطرناك شده بود. یك روز برای گرفتن غذا به مسجد جامع رفتم. آن روزشیخ شریف ـ یكی از روحانیون بروجرد ـ با گروهی برای كمك به خرمشهر آمده بود. او را نمی شناختم. فكر می كردم از قم آمده و یا یكی از روحانیون آبادان است.
لقمه ای در دستش بود. با عصبانیتی كه از قبل داشتم
گفتم :
ـ آقای: چرا برای ما غذا نمی رسونید؟
شیخ با معصومیت خاصی گفت: خواهر، برای كی؟
ـ برای برادرها سپاه.
ـ برادر های سپاه غذا ندارند؟
ـ نخیر..
چهره اش سرخ شد و گفت:
ـ... خواهر این لقمه را بگیرید و بخورید.
ـ من نمی خواهم آقا!!! این لقمه مرا سیر نمی كند.
ـ خواهر من تازه از بروجرد آمده ام. همین الان رسیدم و این لقمه را گرفتم.
این حرف را كه گفت از طرز برخوردم شرم گین شدم و عذرخواهی كردم.»
او یك روحانی همه فن حریف بود. شجاع بود و دلیر، صبور بود، خوش فكر و خوش برخورد، روزها در كنار بچه ها می جنگید و شب ها مشغول عبادت و نماز شب می شد. در مسجد جامع چند نفر، از زنان مومن و متعهد بودند كه به كارهای آشپزی و امدادگری مشغول بودند.
روزی به شیخ شریف گفتند:
«ـ اگر عراقی ها بیایند تكلیف ما چیست؟ اگر به دست آن ها اسیر شویم.
(شیخ به شوخی گفت)ـ نترسید، همین جا بمانید و كارتان را بكنید، اگر عراقی ها آمدند خود من با تیربار همه ی شما را می كشم و شهید می شوید.
روحیه ی این خواهرها تا این حد بالا بود، كه با شنیدن این حرف خوشحال شدند و رفتند سركارهایشان.»
اما روز بیست و چهارم مهر، حادثه تلخی رخ داد. همه ی مدافعان شهر شیخ شریف قنوتی، این عاشق ژولیده و بی ریا را می شناختند. او كه گروه ضربت الله اكبر را تشكیل داد و در همه ی عرصه های حیاتی حاضر بود.
شیخ شریف در گرما گرم جنگ روز بیست و چهارم مهر به همراه یك راننده، ظرف آب را برداشت و برای كمك و آب رسانی به سوی بچه ها می رفت كه روبه روی فلكه ی تانكر آب به وسیله ی تكاوران گارد ریاست جمهوری عراق به رگبار بسته شد. شش گلوله به راننده و یازده گلوله شیخ شریف خورد. در همین حال یكی از تكاوران گارد جلو آمد و آن قدر با سرنیزه به پیشانی شیخ زد كه سر آن روحانی مبارز از قسمت پیشانی جدا شد. سپس عمامه ی شیخ را سردست گرفت و فریاد زد:« من یك خمینی را كشتم، من یك خمینی را كشتم.»
مرگ است ناز نازان، پیوند عشق بازان
سرهای سرفرازان بالای دار دیدم
كارنامه شرم
تاریخ هنوز هم از گفتن آن چه بر خرمشهر گذشت، ناتوان است. نظامیان عراقی پس از تصرف مناطق اشغال شده از هیچ جنایتی فرو گذار نكردند. روز بیست و چهارم مهر، نود درصد شهر به تصرف بعثی ها در آمد. پادگان دژ كه محل سكونت خانواده های ارتشی بود، سقوط كرد. مسجد جامع در آستانه ی سقوط قرار گرفت. نظامیان عراقی خیابان چهل متری را گرفته بودند، اما خیلی ها از این جریان خبر نداشتند و در دام دشمن افتادند. ده، دوازده نفر از خواهرانی كه در مسجد جامع آشپزی می كردند سوار یك تویوتا وانت شدند تا به عقب بروند كه در خیابان چهل متری، یك خمپاره كنار ماشین شان خورد و تعدادی از خواهران به شهادت رسیدند. یكی از خواهران مجروح تعریف
می كرد:
« همین طور كه روی زمین افتاده بودیم و خون از جراحات مان می رفت چند سرباز عراقی با لباس كماندویی را دیدم كه به سمت ما می آمدند. من و دو سه نفر دیگری كه زنده مانده بودیم، خودمان را به مردن زدیم چرا كه می دانستیم این متجاوزان به هیچ چیز اعتقاد ندارند. یكی از آن ها آمد و چند ضربه به ما زد. فكر كرد كه همه ی ما مردیم، بعد در كمال وقاحت دست تجاوز به سمت پیكر مطهر و خونین یكی از خواهران شهید ما دراز كرد.»
این گونه وحشی گری ها یكی از طبیعی ترین رفتارهای نظامیان بعثی عراق بود. یكی از نظامیان عراقی كه خود در اشغال خرمشهر حضور داشته می گوید:
«من و دو سه نفر دیگر كار گشت زنی را شروع كردیم ... همه (مردم) یا رفته بودند و یا كشته شده بودند. یكی از جنازه هایی كه توجه مرا به خود جلب كرد، زن جوانی بود كه به نظر حدوداً 20 ساله می آمد. احتمالاً تازه كشته شده بود، چون خون تازه ای در كنارش جریان داشت. لباس های این زن سیاه بود. از همین لباس هایی كه زنان عرب
می پوشند... ما به دلیل در امان بدن از گلوله و برای یافتن غذا وارد خانه ها می شدیم. در یكی از خانه ها قابلمه ی گرم هنوز روی چراغ بود. صاحب خانه برای نهار كله پاچه داشت، ولی فرصت نشده بود، تا آن را مصرف كند...، البته قبل از این كه به قابلمه دست پیدا كنیم، من متوجه غیبت نفر سوم شده بودم. نگرانی بیش از حد من و همراه دیگرم، فاضل عباس، مرا بر آن داشت تا راه آمده را برگردیم. وقتی به نزدیكی كوچه ای كه جنازه ی آن دختر جوان را دیده بودیم رسیدیم، من صحنه ی وحشتناكی دیدم. فاضل عباس هم دید. منظره ی چندش آوری بود. نفر سوم كه به دنبالش می گشتیم در حال زنا كردن با جسد آن دختر بود. من از فرط ناراحتی به او حمله كردم. فاضل عباس
می خواست او را بكشد، من اجازه ندادم. گریه و التماس تنها كاری بود كه از او بر
می آمد، او به ما گفت:
ـ این ها آتش پرست هستند و این كار نباید با آن ها اشكالی داشته باشد.»
اگر چه، چند دقیقه بعد آن فرد متجاوز براثر گلوله ی خمپاره تكه تكه شده، اما تجاوز به شرف و ناموس این مردم چیزی نبود كه به راحتی بشود از كنار آن گذشت. به هر حال آنان كه با خیانت خود مسبب این اعمال شدند باید بهتر بدانند بر خرمشهر چه گذشت. یكی دیگر از اسرای عراقی می گوید:
«یكی از دوستانم تعریف می كرد، چند نفر از افراد تیپ كماندویی 33 در همان روزهای اوایل اشغال خرمشهر وارد خانه ای می شوند، تا آن جا را بازرسی كنند، اما با یك نوازدی كه در گهواره گریه می كرد روبه رو شدند... نوزاد را به مقر فرماندهی تیپ آوردند و از فرمانده خواستند او را به یكی از پرورش گاه های بغداد یا شهرهای دیگر عراق بفرستد تا این نوزاد زنده بماند. فرمانده خشمگین می شود و از آن ها می خواهد بچه را زمین بگذارند. فرمانده تیپ با لگدی كه به آن نوزاد می زند و چند متر آن طرف تر پرتش می كند، آن نوزاد را متلاشی كرد... تمام رودهایش بیرون ریخته و مغزش متلاشی شد.»
از زنده به گور كردن چهارده نفر از مردم بی دفاع كه دستاشان از پشت بسته شده بود، كه بگذریم آن چه روح انسان را آزاده و ملول می كند ماجرای دیگری است.
ستوان دوم نصر كه هم شهری صدام بود، از نقطه ی نامعلومی هدف گلوله قرار گرفت. به تلافی آن، سرگرد زید یونس دستور داد روستایی كه احتمال تیراندازی از آن جا بود را طوری بكوبند كه «حتی یك نفر زنده نماند.»
« ما وقتی وارد روستا شدیم دیدیم، كه عده ای از اهالی بر اثر گلوله های توپ خانه كشته شده اند... بیش ترمجروحین اسیر، زن بودند و تعدادی هم بچه ی كوچك به همراه داشتند. یكی از این زن ها حامله و دیگری هم قلم هر دو پایش شكسته بود كه از پشت نفر برآویزان بود... در مقر ما یك پزشك بود، كه درجه ی ستوان دومی داشت. این دكتر وقتی اسرا را دید دستور داد تا زن ها و بچه ها را برای مداوا پایین بیاورند. اولین زنی كه پیاده شده همان زن حامله بود. او را داخل خودرویی كه چهار تخت و برانكارد داخل آن بود، بردند. وقتی سرگرد زید متوجه شد كه می خواهند اسرا را مداوا كنند به طرف دكتر رفت و فریاد كشید:
زید: چه كسی دستور این كار را به تو داده است؟
دكتر: من خواستم آن ها را پیاده كنند.
زید: من می خواهم كه با نمایش این افراد عاطفه ی سربازانم را نسبت به ایرانیان از بین ببرم، ولی این عمل تو نتیجه ی كارم را پایمال خواهد كرد.
سرگرد زید یونس، بلافاصله به طرف یكی از سربازان رفت و سرنیزه ی او را گرفت و به طرف آن زن حامله هجوم برد. وقتی به او نزدیك شد، سرنیزه را داخل شكم آن زن فرو برد. صحنه ای عجیب و باورنكردنی بود.»
در همین زمان كه زنان، كودكان و مادران این آب و خاك این گونه به خون می خفتند و جان می سپردند، برخی گروهك ها واحزاب سیاسی با حمایت بنی صدر مشغول برگزار كردن میتینگ در دانشگاه ها و تشكیل حزب و راه اندازی نشریه بودند تا سهم خود را از قدرت به دست آورند!
لازم به گفتن نیست كه نظامیان ارتش عراق وسایل مردم خرمشره را غنایم جنگی
می دانستند. یكی از اسرای عراقی می گوید:
« من در خیابان كویت شهر بصره مغازه ی بزرگی را دیدم كه اموال خانه های خرمشهر را می فروخت و نظامیان ما كه در خرمشهر بودند اموال غارت شده ی خرمشهر را به او می فروختند. عده ای از جوانان بصره هم مشتری موتورسیكلت های خرمشهری بودند، البته بسیاری از اهل بصره هم می دانستند كه حرام است.»
مسجد جامع در بند نظامیان عراق
به تدریج صحنه ی نبرد و محاصره تنگ تر شد و مدافعان شهر یكی پس از دیگری در خون غلتیدند. فرمانداری خرمشهر به تصرف ارتش عراق در آمد.
به گزارش خبرگزاری عراق، تلگراف ذیل از طرف فرمانده نیروهای قادسیه ی عراق كه هم اینك در خرمشهر است خطاب به صدام حسین مخابره گردیده است:
1ـ نیروهای پیاده با پشتیبانی تانك ها برخرمشهر كنترل دارند؛
2ـ ساختمان فرمانداری را تسخیر نموده، پرچم ایران را پایین آورده، پرچم عراق را بالای ساختمان برافراشتیم؛
3ـ تمام مقاومت های دشمن را از بین برده و خسارات دشمن در محله ها، ساختمان ها و خیابان ها از صد ها تن تجاوز كرده است؛
4ـ پل خرمشهر را كاملاً در دست داریم و اینك شهر آبادان را از همه ی راه ها محاصره كرده ایم.»
این در حالی بود كه هنوز در داخل شهر مقاومت ها ادامه داشت، ولی پل خرمشهر در
تیر رس تانك های عراق بود. نیروهای محافظ پل، منطقه را ترك كرده بودند و مدافعان شهر بدون پشتیبانی به محاصره در آمدند.
« ـ آقای مرادی ... آقای مرادی!
ـ چی شده
ـ كجایی، یه ساعته دارم دنبالت می گردم، مگر خبر نداری چی شده؟
ـ نه! چی شده؟!
ـ دیگه دیر شده هر كسی تو شهر هست باید خبرش كنیم. باید تا هوا روشن نشده شهر و خالی كنیم.
ـ شهر رو خالی كنیم؟ هنوز چهل تا نیرو هست، می دونی چهل تا نیرو یعنی چی؟
ـ دستور دادن
ـ چه دستوری؟!!
ـ جناب سرهنگ گفته كه عقب نشینی باید به موقع باشد...
ـ چه طور از شهر بیرون بریم ـ شهر رو كه دست ماست ما كه تا حالا وایستادیم. بگین نیرو نیاد. همه چیز مشخصه، می تونیم توی جنگ خیابونی مقاومت كنیم.
یعنی چی؟ چرا عقب نشینی؟
بچه ها بغض كرده بودند و گریه می كردند.»
مسجد جامع با گلوله های توپ هدف قرار می گرفت.
بدین ترتیب مسجدی كه مركز فرماندهی، پشتیبانی، استراحت، مداوای مجروحین و خلاصه همه چیز خرمشهر بود، در خطر جدی قرار گرفت.
«... در كنار مسجد جامع، بچه ها سنگر گرفته بودند و بی هدف رگبار می زدند. مسجد دیگر خالی شده بود و وضع به هم ریخته ای داشت. كف مسجد از بقایای كمك های ارسالی مردم شكل دیگری به خودش گرفته بود. روغن با پودر لباسشویی، شكر با حبوبات و همه ی آ ن ها با خون مخلوط شده بودند. خمپاره ها پی در پی صحن مسجد را می شكافتند و بچه ها بی هدف رگبار می زدند.»
دیگر شهر خالی شده بود، تنها مدافعان شهر، مقاومت می كردند، مردمی كه با اكراه شهر را خالی كرده بودند و آواره ی شهرهای اطراف شده بودند، هنوز درد بی خانمانی را نكشیده، بودند و هر لحظه دل شان شكسته تر می شد.
از جمله اشكالات مهم در طول هجوم دشمن به خرمشهر، شیوه ی پخش اخبار از
رسانه های گروهی بود. گزارش ها اغلب به صورتی بود، كه مردم حس كنند رزمندگان نیازی به كمك و پشتیبانی ندارند و همه چیز به خوبی پیش می رود، تا آن جایی كه خانواده های آواره ی خرمشهری مورد ملامت و تمسخر اندك افرادی قرار می گرفتند كه هیچ اطلاعی از اوضاع نداشتند و این بر مظلومیت آنان كه در شهر می جنگیدند و آنان كه از خانه شان رانده شده بودند، می افزود.
شایعه ی تصرف پل به وسیله ی عراق باعث شد گروهی از نظامیان قبل از سقوط شهر از مسجد جامع عقب نشینی كرده و پل خرمشهر را بدون مدافع رها كنند. شهر در خطر سقوط جدی قرار گرفت و فرمانده سپاه خوزستان (شمخانی) برای چندمین بار درخواست كمك كرد:
«وانزلنا الحدید فیه باس شدید
مسوولین! مسوولین! به داد ما برسید. این چه سازمان رسمی شناخته شده ای است، كه اسلحه ی انفرادی ندارد. نیروهای شهادت طلب پاسدار را آموزش ندادید، مسامحه كردید، چوبش را از خدا خوردید و خواهید خورد.
چه بگویم، كه شما را به تحرك وابدارم؟ این را بگویم، كه از صد و پنجاه نفر پاسدار خرمشهر تنها سی نفر باقی مانده، بگویم كه ما می توانیم با سی خمپاره، خونین شهر را سی ماه نگه داریم و امروز سی تفنگ نداریم و حال آن كه سازمان های رسمی با امكانات فراوان، بر ما ان می رانند كه باید برانند...»
ستاد فرماندهی اروند هم، كه از مدت ها قبل برای هماهنگی نیروهای مستقر در منطقه تشكیل شده بود، نتوانست كاری از پیش ببرد و قبل از این كه بخواهد برای نجات خرمشهر دست به اقدامی بزند، خود در سطح فرماندهی دچار اختلافات شدیدی شد و فقط برای مدافعان خرمشهر درخواست كمك كرد:
«تا این لحظه كه ساعت نه و سی دقیقه است، ما هم چنان در محاصره ی ارتش عراق هستیم و از نیروی تقویتی خبری نیست. جاده ها هم چنان بسته اند. خیابان ها پر از شهید است. نافرمانی و عقب نشینی بدون برنامه و ناباوری در نجات یافتن، شیوع پیدا كرده است و چون از عوارض جنگ است؛ قابل كنترل نیست، زیرا وعده های ما خالی از حقیقت در آمده است...
بمباران های پی در پی، بیمارستان ها را پر از غیر نظامیان بی سرو دست كرده است... گروه های اعزامی به محض دیدن جسد شهدا، روحیه ی خود را از دست داده، جبهه را ترك می كنند...»
در روز سوم آبان سال پنجاه و نه، نظامیان عراق به سی متری مسجد جامع رسیدند، اما نیروی مرموزی مانع آن می شد كه به آن نزدیك شوند. مدافعان شهر محاصره شده بودند. تعداد زیادی از نیروها كه پراكنده بودند، از دستور عقب نشینی اطلاع نداشتند و پل به تصرف نیروهای عراقی در آمد. مدافعان یكی پس از دیگری در روی پل به شهادت رسیدند و آنان كه باقی ماندند، از طریق قایق و شنا خود را نجات دادند.
بدین ترتیب خرمشهر در چهارم آبان، بعد از سی و چهار روز مقاومت، به تصرف
گرگ های متجاوز بعث در آمد. با سقوط خرمشهر، خبرنگاران غربی و شرقی به منطقه فراخوانده شدند، تا پیروزی عراق را به رخ دنیا بكشند.
ارتش عراق در رابطه با سقوط خرمشهر اطلاعیه ای صادر كرد.
« اطلاعیه شماره ی 100 فرماندهی مورخ 4/8/1359 ارتش عراق:
به دنبال پیروزی رزمندگان دلاور پیروز امت عرب، بر دشمن نژاد پرست ایرانی و نابودی نیروهای آنان در محمره ی عربی و آزاد ساختن این شهر، بار دیگر، محمره به آغوش سرزمین مادری بازگشت و پس از این كه مردم شهر برادران خود را در برگرفتند، شهر مانند گلی بر شاخسار درخت بزرگی كه عراق نامیده می شود، رویید.»
اقدامات رژیم بعث پس از اشغال شهر
پس از اشغال شهر، رژیم بعث در مستی حاصل از موفقیت، در خرمشهر اشغال شده دست به اقدامات عجیبی زد. اقداماتی كه جز ذهن خیال باف حاكمان بغداد منطق دیگری نداشت. به دستور صدام، برای اداره ی شهر، یك عراقی به نام حسین عطا به سمت شهردار محمره (نامی كه رسانه های بعثی برای خرمشهر به كار می بردند!)
برگزیده شده و در اولین گام، مقدمات تاسیس شهرك صدا فراهم شد!
تاسیس و افتتاح مدرسه ی ابتدایی عرب زبان در خرمشهر با حضور وزیر آموزش عراق و سایر مقامات بعثی، از دیگر اقدامات رژیم بعث برای تثبیت اشغال خرمشهر بود. تعدادی از كودكان بصره در یك اقدام نمایشی به یكی از مدارس خرمشهر منتقل شده و در حضور خبرنگاران و مقامات بعثی افتتاح اولین مدرسه ی ابتدایی عرب زبان در خرمشهر جشن گرفته شد! در همین راستا تعدادی از تجار بصره، بازار عربی محمره را در محل بازار سابق خرمشهر برپا كردند!
اما حقیقت چهره دیگری داشت. «طه شكرچی» از فرماندهان جیش الشعبی كه پس از اشغال خرمشهر به ریاست بانك ملی عربستان آزاد (نام انتخابی حزب بعث برای استان خوزستان!) برگزیده شده بود، وظیفه ی تخلیه ی كلیه ی بانك های خرمشهر را برعهده گرفت.
بانك های خرمشهر به دلیل آن كه، این شهر بزرگ ترین بندر تجارتی ایران (در مقطع شروع جنگ) محسوب می شد، مملو از پول و ارزهای خارجی و طلا و جواهرات بود.
به روایت عبد بطاط (عكاس ارتش عراق)؛ «شكرچی» و نیروهای تحت امرش بارها در حین تخلیه بانك های خرمشهر و انتقال ارزهای خارجی و طلا و جواهرات به عراق مشاهده شده اند.
ارتش بعث هر یك از محلات و خیابان های شهر را به عنوان پاداش به یكی از فرماندهان خود بخشید؛ تا با غارت اموال به جا مانده در خانه ها، ادارات دولتی و مغازه ها در شیرینی اشغال خرمشهر با صدام شریك شوند. جدیت فرماندهان بعثی در این كار چنان بود كه حتی از باز كردن شیر آب منازل خرمشهر و انتقال آن به بازارهای بصره و سایر شهرهای عراق جهت فروش نیز غافل نشدند.
از دیگر اقدامات رژیم بعث پس از اشغال خرمشهر تشكیل كمیته ای موسوم به كمتیه تخلیه ی اموال بود. پس از تشكیل این كمیته حدود پانزده هزار یخچال به عراق منتقل شد. اموال و اثاثیه ی 25 هزار واحد مسكونی شهر به بندر بصره منتقل و پس از فروش در آن جا، مبلغ آن به حساب ارتش عراق واریز گردید. 700 هزار تن كالا به همراه 5 هزار اتومبیل خارجی كه در بندر عظیم خرمشهر تخلیه شده بودند، به دست اشغال گران، به غارت برده شد، سپس سرهنگ احمد زیدان، فرمانده نیروهای عراق مستقر در خرمشهر، دستور تخریب كامل شهر را صادر كرد و بسیاری از منازل با 300 تن تی ان تی تخریب شدند.
« از: تیپ 26 زرهی
به: پایگاه آگردان 401 توپخانه ی صحرایی
شماره ی منشی ح پ262
قادسیه صدام
نامه سری 1647 مورخ 6/10 (18/7/59) سپاه سوم، كه طی نامه سری 6008 مورخ 9/10 به ما ابلاغ شده.
لطفاً در كار انهدام تاسیسات و لوله های نفت هر یك در محور مسوولیت خود در اسرع وقت ممكن اقدام نمایید. ما را مطلع سازید.
سرهنگ دوم ستاد»
نظامیان بعثی تنها به غارت بردن اموال مردم و تخریب آن ها اكتفا نكردند. دیوار
نوشته هایی كه در دفاع از انقلاب به وسیله ی مدافعین شهر نوشته شده بود، بزرگ ترین خطر برای سربازانی بود، كه چهره ای دیگر از ایران برای شان ترسیم كرده بودند، لذا دستور داده می شود تمام عكس ها و شعارهای فارسی را پاك كرده و سخنان صدام را جایگزین كنند.
«سری / فوری
از: لشكر زرهی
به: تیپ (...) 33 ـ تیپ 44 ـ تیپ 113
خواهشمند است كلیه ی عكس ها و شعارهای فارسی نوشته شده، بر روی دیوارها و تابلوهای موجود در خیابان ها و محله های اصلی شهر محمره را پاك كرده و به جای آن گفته های رئیس جمهور مبارز، صدام حسین و شعار حزب و انقلاب را ترسیم كنید. ما با خبر سازید.
سرهنگ دوم عبدالمنعم عبدالطیف حسن
از طرف فرمانده سوم لشكر زرهی
بدین ترتیب بعثیان غاصب بر روی دیوارهای خرمشهر نوشتند:
«جئنا لنبقی»
آمده ایم كه بمانیم
به دنبال اشغال خرمشهر، آبادان كه از مدت ها پیش محاصره شده بود، در خطر سقوط قرار گرفت.

[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 02:38 ب.ظ ] [ عالی پور هفشجانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دانشجوی دانشکده کشاورزی - دانشگاه آزاد اسلامی واحد شوشتر
شماره دانشجویی: 880266248
نام درس: آشنایی با مبانی دفاع مقدس
نام استاد: جناب آقای فضل الله صرامی
سکشن: یکشنبه ساعت 8 تا 10

"این وبلاگ در راستای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و زنده نگه داشتن یاد شهیدان ایجاد شده است"
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


ساخت فلش مدیا پلیر
ایران رمان