تبلیغات
دفاع مقدس

دفاع مقدس
اگر امام تنها نماند اسلام هم پیروز خواهد شد،و ما اهل كوفه نیستیم كه امام را تنها بگذاریم (شهید آوینی)
قالب وبلاگ
برگه‌هایی را که مقابل رویش بود، نگاه کرد و دوباره آن‌ها را منظم روی هم گذاشت.
-پنج هزار کیلومتر از خاک تصرف شده مان، آزاد شد. حدود پنج هزار نفر اسیر گرفته‌ایم، اما هنوز به هدف اصلی مان که آزادی خرمشهر است، نرسیده‌ایم. مردم فقط یک چیز را می‌بینند، آزادی خونین شهر.
محسن رضایی نامه ای را که مقابل رویش بود، امضا کرد.
-باید به مردم حق بدهیم. حق دارند. می‌دانی چقدر آدم، خانه و کاشانه‌شان را گذاشته‌اند و آواره شده‌اند به شهرهای دیگر، به انتظار اینکه روزی این شهر را آزاد می‌کنیم و آن‌ها بر می‌گردند.
صیاد شیرازی زیر لب زمزمه کرد.
-دیگر رمقی برای نیروها نمانده.
یاد حرف یکی از فرماندهان یکان رزمی افتاد: «ژ -3 بچه‌ها از کار افتاده و حتی وقت نکرده اند آن را پاک کنند تا دوباره راه بیفتند. وضع خیلی خراب است.»
علی شروع کرد به بررسی نقشه، طرح جدیدی را که در ذهن داشت به محسن رضایی پیشنهاد داد و او هم مطالبی را به آن اضافه کرد. لبخندی رو لب‌های محسن رضایی نشست و علی نفس عمیقی کشید.
-حالا مانده ام طرح را چطور به سپاهی‌ها بگوییم. بدون مشورت آن‌ها طرح جدیدی می‌خواهیم بدهیم که قطعاً با آن مخالفت می‌کنند.
محسن خندید...
-حالا می‌گویند پس مشورت و همفکری چه شد!؟
علی دوباره طرح را نگاه کرد. دقایقی روی آن متمرکز شد.
-من آن را به همه واحدها ابلاغ می‌کنم. وقت ما برای عملیات محدود است. وقت چانه زنی نداریم. باید سریع بگوییم و به اجرا در بیاید، در غیر این صورت، کار خراب می‌شود. به قرارگاه موقتی رفتند و فرماندهان قرارگاه‌ها را خواستند. احمد متوسلیان، محمد خرازی، احمد کاظمی، رحیم صفوی وسرهنگ محمد زاده هم آمدند. علی مثل همیشه دعای سلامتی امام زمان (عج) را خواند. دل دل می‌کرد که زبان‌ها بسته شود و بی هیچ مخالفتی برای اجرای طرح بروند. نمی‌خواست دست خالی عملیات را تمام کنند.
ضربه‌ی آخر آزادی خونین شهر بود و او همین را می‌خواست.
گفت: «بیست و پنج روز است که می‌جنگیم. فرماندهان و نیروهایشان خسته شده‌اند. ما هم این را می‌فهمیم، اما آن طرف قضیه را هم ببینید. باید خونین شهر را آزاد کنیم.»
نگاه به چهره های معترض حاضران کرد. دستش را به نشانه‌ی تامل بالا آورد.
-اجازه بدهید عراضیم که تمام شد، صحبت کنید. آماده شنیدن همه‌ی حرف هاتان هستم. به رحیم صفوی نگاه کرد که هوشیارانه روبه رویش نشسته بود و نگاهش می‌کرد. ادامه داد.
-ما باید خونین شهر را محاصره کنیم. نیروها را بین شلمچه و خونین شهر مستقر کنیم. این طوری با یک تیر، دو نشان زده‌ایم. هم عراقی‌ها را ترسانده‌ایم، هم اینکه جذب نیرو کرده‌ایم. به عشق آزادسازی خرمشهر، نیروهای داوطلب می‌آیند و تقویت می‌شویم. محور عملیات هم جاده خرمشهر به اهواز است. باید از رودخانه عرایض بگذریم. توضیح داد که نیروها باید از اروندرود بگذرند. چون آن طرف عراقی‌ها هستند. ابروها را بالا انداخت.
-البته آتش توپخانه و خمپاره هم پشتیبانی نیروهاست و از جزیره‌ی ام الرصاص و سهیل کارش را انجام می‌دهد. باید سه محور غربی، وسطی و شرقی را تشکیل بدهیم که تک را با هم انجام بدهند. اول محور سمت راست شکاف را ایجاد می‌کند و می‌رود جلو و بعد دو محور بعدی حمله می‌کنند.
نگاه به چهره‌ی اخم آلود احمد متوسلیان کرد که آماده بود برای مخالفت کردن.
-من مأمویت دارم که تصمیم قرارگاه کربلا را ابلاغ کنم. خوب گوش کنید. سؤال‌ها را بعد از صحبت‌های من بپرسید تا روشن‌تر توضیح دهم. این مأموریت باید فوری اجرا شود. تا به نتایجی که انتظارش را داریم، برسیم.
ان شاء الله.
احمد متوسلیان به محسن رضایی و رحیم صفوی نگاه کرد.
-چطور؟ این طرح از کجا آمد؟ بدون مشورت!
علی یکه خورده به جمع نگاه کرد. خون زیر پوستش دوید. خرازی شانه بالا انداخت.
-چطور ما را در جریان طرح و برنامه عملیات قرار ندادید؟
احمد کاظمی نگاه علی کرد ورو گرداند طرف رحیم صفوی.
-تو جلسه ای که این طرح را ارائه دادید، باید همه‌ی فرماندهان و اعضای ستاد شرکت می‌کردند. مگر نه؟
علی تند شد.
-ما دستور را ابلاغ کردیم، نه بحث را. اجرای دستورها که چون و چرا ندارد.
نگاهش به نگاه رحیم صفوی گره خورد که دستش را به طرف پایین حرکت می‌داد و علامت می‌داد که آرام‌تر. لبخند رحیم به علی آرامش نسبی داد. صدایش را پایین آورد.
-گفتم که من خودم مأمور ابلاغ این طرح هستم، نه چیز دیگر.
سرهنگ محمد زاده با خودکاری که تو دست داشت، بازی می‌کرد. در حالی که در آن را باز و بسته می‌کرد، گفت: «ببخشید جناب سرهنگ، این جزو راهکارهای ما نبود.»
علی رو به او کرد.
-شما چرا سرهنگ محمدزاده!؟ شما که خودتان استاد دانشکده فرماندهی هستید، مگر نمی‌دانید که ستاد دستور می‌دهد و فرمانده باید تصمیم قطعی خودش را در مقابل آن تصمیم کنار بگذارد. این راهکار را به نیروهایتان ابلاغ کنید. می‌توانید تلفیق راهکار ما و راهکار خودتان را ابلاغ کنید و می‌توانید خودتان تصمیم بگیرید؛ و خودتان هم پاسخگوی مسئول بالاتر و خدا باشید.
سکوت در گرفت. از دور دست صدای انفجارهای مقطعی آرامش را بر هم می‌زد. «انشراح» توی ذهنش تداعی شد و اینکه با هر سختی، آسانی و گشایشی هست. «فان مع العسر یسرا» خداوند فرموده که شماها بدانید تا نقطه‌ی اوج سختی کشیده می‌شویم و به ناگاه آسانی نازل می‌شود. توکل به خدا کنید، برادران!
برادر متوسلیان سر فرو افکند و لب به دندان گرفت.
-من معذرت می‌خواهم که بحث را شروع کردم. ما تابع دستور هستیم و همین حالا می‌رویم برای اجرای دستور. شما نگران نباشید جناب سرهنگ!
خرازی نفس عمیقی کشید.
-اگر خیر و صلاح عملیات و رزمنده‌ها در این باشد، ما تابع مقررات و دستور هستیم.
دل علی قرار گرفت. به رحیم صفوی نگاه کرد که لبخندی کنج لب داشت و از روند جلسه راضی به نظر می‌رسید.
-بسیار خوب! بروید و برای عملیات آماده شوید. توجیه کردن نیروها و برنامه ریزی برای شروع آن با خودتان.
علی نشسته بود کنار بی سیم. قرآن تو دستش بود و یاسین می‌خواند. به صدای «احمد متوسلیان» گوش تیز کرد. رگه ای از خشم و غیظ تو صدای احمد پیدا بود.
-نیروهای من دارند از چپ و راست می‌خورند. پس چرا محور سمت چپ حرکت نمی‌کند؟
علی با او صحبت کرد.
-برادر احمد! گفته‌ایم که دو محور دیگر راه بیفتند. نمی‌دانیم چه خبر شده صبور باشید. الان دوباره خبر می‌دهیم.
با محوری که خرازی مسئول آن بود، تماس گرفت و گفت که زودتر حرکت کنند و نیروهای برادر متوسلیان را دست تنها نگذارند.
-ما حرکت می‌کنیم، اما پیشروی غیر ممکن شد، جناب سرهنگ.
خش خش تو گوشی پیچید و صدا قطع شد. علی دستی لای موهایش کشید و آن‌ها را با سر انگشتانش مرتب کرد. سفیدی چشم‌هایش از بی خوابی به خون نشسته بود. کلافگی وجودش را می‌خلید. اعضای ستاد آن قدر بحث کرده بودند و بی نتیجه مانده بود که همه بی آنکه فکر تازه ای داشته باشند، اتاق را ترک کرده و رفته بودند. علی ملحفه ای برداشت. زیر نورافکن اتاق جنگ دراز کشید. بی سیم روشن بود تا اگر مخابره ای می‌شود، هر پیامی را دریافت کند؛ و جوابگو باشد. پلک‌ها را هم گذاشت تا نور چشمانش را نیازارد.
خواب زیر پلک‌هایش جا خوش کرده و آرام او را در ربود. مردی با عمامه مشکی و عبا توی قرارگاه آمد. گشتی زد. دست به عبا داشت و نگاه به اعضای ستاد و اتاق جنگ می‌کرد. همه سرپا شدند به احترام و شانه فرو افتاده ایستادند. گفت: «می‌خواهم بروم. یکی مرا راهنمایی کند.»
علی دوید جلو.
-آقا من همراهتان می‌آیم.
فکر کرد آقا را روی دست‌ها بلند کند تا پا بر زمین نگذارد و خسته نشود. آقا دست بر سر علی کشید. لبخندی کنج لبش بود و آرامشی که داشت، وجود علی را گرم کرد. به گریه افتاد علی. هق هق زد. خواست بگوید حاجت دارد. خواست بگوید که بچه‌ها مانده‌اند وسط آتش و کسی نیست به دادشان برسد. خواست بگوید: «آقا شفاعت ما را بکن. نجات خرمشهر را از خدا بخواه. نگفت. زبان به کام گرفت و سخت گریست و دست جلو دهان گرفت تا صدای گریه‌اش تو فضا نپیچد. از صدای گریه‌اش چشم باز کرد. گونه‌هایش تر بود. در خواب گریسته و سبک شده بود. دستی به سر و گونه‌ها کشید. صدای بی سیم تو فضا پیچیده بود. برادر خرازی از وضعیت مناسب نیروها خبر می‌داد و اینکه هفتصد نفر از نیروها جلو خط متمرکز شده‌اند و آماده‌ی عملیات هستند. علی پلک بر هم گذاشت. چهره‌ی نورانی و متبسم آقا پیش چشمانش جان گرفت.»
-بزنید!
یک ساعت بعد خرازی تماس گرفت که هر چه عراقی تو خرمشهر هست، دست‌ها را بالا گرفته‌اند که خودشان را تسلیم کنند و ما نیرو نداریم که آن‌ها را بیاوریم عقب. ته دل علی از شادی لرزید. صدای شادی رزمنده‌ها را هم از آن سو می‌شنید که «الله اکبر» می‌گفتند و اسرا را هدایت می‌کردند.
-یک طرف بایستید و آن‌ها را هدایت کنید تو جاده که مستقیم بروند اهواز.
صدای خش خش تو گوشی پیچید و صدای خرازی که می‌پرسید:پیاده!
علی به کالک روی میز نگاه کرد.
-بله! وسیله نداریم که بفرستیم.
با خود اندیشید: «خدایا شکرت! کمکمان کردی که آخرش این طور تمام شد. شکرت!» دست‌ها را بالا گرفت. تماس بعدی‌اش با خرازی خبر از این می‌داد که اسرا را پیاده راه انداخته‌اند تو جاده و به طرف اهواز می‌آورند. فرماندهان برای آوردن اسرا ماشین می‌خواستند.
-تعداد آن‌ها خیلی زیاد است. مثل مور و ملخ از هر جایی بیرون می‌آیند و با دست‌های بالا گرفته خودشان را تسلیم می‌کنند.
نفس راحتی کشید. آنچه را می‌شنید، باور نداشت؛ اما چهره‌ی آقا که در ذهنش تداعی می‌شد، همه چیز برایش ممکن می‌شد.
-فان مع العسر یسرا.
زیر لب زمزمه کرد. بالگردی را برای بررسی شرایط و وضعیت شهر و تعداد اسرا فرستاد. خلبان خبر آورد که در هر کوچه و پس کوچه ای، عراقی‌ها صف بسته‌اند و آماده‌ی تسلیم شدن هستند. اما تعداد آن‌ها درست معلوم نیست. نمی‌شود شمرد. خیلی زیادند.
با بی سیم چی ها در ارتباط مداوم بود. دوباره خلبان را خواست.
-باید زودتر مرا برسانی به خرمشهر. تاب ماندن در اینجا را ندارم. می‌خواهم در شادی رزمنده‌ها شریک باشم.
گفت که دلش می‌خواهد سر بر خاک خونین شهر بگذارد و بغض گلویش را فشرد و حرفش را تمام نکرد. مکثی کرد و ادامه داد: «زود بیا»
دقایقی بعد در کشویی بالگرد را باز کرد. در خاک خونین شهر بود. پیاده شد. بادی که از پروانه های بالگرد بر می‌خاست، موهایش را آشفته کرد. زانوزد و بر خاک خرمشهر بوسه زد. غریو شادی رزمنده‌ها را می‌شنید. پابه پای آنان برای گشت زدن در کوچه های خرمشهر به راه افتاد. توی سنگرها پر از فشنگ و مهمات و غذا بود که برگرداندن آنها به انبار، روزها طول می‌کشید. تا بعد از ظهر که انتقال اسرا تمام شد، آمار آنها به چهارده هزار نفر رسیده بود.
گفت:در جلسه‌ها بعد از این، دیگر مسئولیتی نداشتم. گفتم خدمت شما برسم، به ژنرال طلاس خندید، چین‌های ریزی دور و بر چشم‌هایش افتاد.
-کار خوبی کردید، سرهنگ.
حرف که می‌زد، با لهجه غلیظ عربی بود. فارسی را یاد گرفته بود، اما به دشواری سخن می‌گفت و گاه قدری می‌اندیشید و دنبال کلمه مناسب می‌گشت که علی زودتر از او کلمه را می‌گفت و راحتش می‌کرد. توی سرسرای پذیرایی، قالیچه ای با نقش چهره‌ی امام خمینی (ره) روی دیوار بود که ژنرال طلاس بر آن دست کشید.
-این بهترین هدیه ای است که در عمرم گرفته‌ام. مردم اصفهان آن را بافته‌اند، با...
سرهنگ آراسته و علی قدری او را نگاه کردند. ژنرال ابرو در هم کشید.
-با نخ...
علی لبخندزد.
-ابریشم.
ژنرال سر تکان داد و خندید و دوباره به حاشیه‌ی قاب چوبی و منبت کاری
شده‌ی قالیچه دست کشید.
-سحرم دولت بیدار به بالین آمد.
گفت:برخیز که آن خسرو شیرین آمد.
نمی‌دانم چرا هر وقت به این قاب و آن چهره‌ی نورانی نگاه می‌کنم، یاد این بیت می‌افتم. دیوان شعر مولوی را باز کرد و با همان لهجه‌ی غلیظ عربی خواند. چهره‌اش سرشار از لذت شده بود.
دیوان حافظ شیرازی را هم آورد که به قاب نفیس، مجلد شده بود.
-بین شاعران فارسی زبان، شیفته‌ی غزلیات حافظ و اشعار مولوی هستم.
علی سر به تأیید تکان داد.
-من هم اشعار حافظ را می‌پسندم.
چند بیت خواند و ژنرال طلاس ابرو بالا داده و لبخندزنان نگاهش می‌کرد.
از توی کتابخانه بزرگش که قفسه های چوبی آن پر از کتاب بود، کتابی را آورد.
-این هدیه به شما.
علی روی جلد را نگاه کرد. تألیف ژنرال طلاس بود. «قبض نور من الامام» نگاه کرد به ناصر آراسته.
-شعله ای از نور امام. اعراب و به ویژه شیعیان، امام خمینی را رهبر جهان اسلام می‌دانند.
علی از وضعیت لبنان پرسید و از مشکلاتی که اسرائیلی‌ها برای مردم لبنان و فلسطین درست کرده‌اند.
ژنرال سری به تأسف تکان داد.
-مشکل حاد است. طوری شده که حتی در وضعیت عادی و خارج از جنگ هم مردم برای رفت و آمد امنیت ندارند.
علی به سیب سرخ درشتی که روی میز سنگی مقابلش، روی ظرف میوه چیده شده بود، نگاه کرد.
-بله! ولی من تمایل دارم سری به لبنان بزنم.
ژنرال طلاس لیوان آب را برداشت و جرعه ای نوشید.
-شما میهمان آقای حافظ اسد هستید. برای بررسی وضعیت سوریه به اینجا آمده‌اید. فکر می‌کنم باید این یکی دو روزه را هم میهمان ما باشید. الان لبنان وضعیت عادی ندارد. اسرائیل همه روزه به آنجا حمله می‌کند. دیوار صوتی می‌شکند و عده ای را به شهادت می‌رساند.
علی کف دست‌ها را به دسته صندلی گرفت. نگاهش از چهره‌ی ناصر آراسته به ژنرال چرخید.
-ما هم آمده‌ایم که از وضع شیعیان باخبر شویم.
ژنرال با نفس عمیقی زیر گردن را ناخن کشید.
-ولی می‌توانید در همین کشور، دو روز باقیمانده از سفر را بگذرانید. بروید زیارت. علی زیرچشمی نگاه کرد. «زیارت؟ یعنی این همه راه آمده‌ایم که زیارت کنیم؟ مگر نمی‌شود تا امام رضا رفت و زیارت کرد و دوباره برگشت جبهه که در این هنگامه‌ی جنگ، این راه را به خود هموار نکنیم؟ از ذهنش گذشت. زیارت حضرت زینت (س) هم رفته بود.»
گفت: «رفتیم.»
ژنرال مکثی کرد و خندید.
-خب بروید سوغاتی بخرید. دمشق بازارچه‌ی خوبی دارد. برای خانواده
می‌توانید هر پارچه ای که مد نظرتان باشد، تهیه کنید.
علی انگشتانش را توی هم قفل کرد.
-همرزمان من، بچه های بسیجی و سپاهی در جبهه‌ها می‌جنگند. من هم بنا به دستور و همراه ریاست جمهوری به این سفر آمده‌ام. جلسه های سیاسی‌ام هم تمام شده و دو روز دیگر وقت دارم که می‌خواهم سری به لبنان بزنم. این فرصت را نمی‌خواهم به تفریح و بطالت بگذرانم. اگر همین حالا خداوند جان مرا بگیرد و مرا از دنیا ببرد، چه جوابی دارم؟ بگویم در این لحظات عمرم چه می‌کردم!؟ بگویم که من در بازارچه های دمشق تفریح می‌کردم و فرزندان سرباز من در جبهه خون می‌دادند تا خاک وطن را حفظ کنند. نه ژنرال، من دوست دارم حالا که اینجا هستم، مفید باشم و از وقتم استفاده کنم.
ژنرال دندان بر لب گذاشت و اندیشید.
-نمی‌شود به جنوب لبنان بروید. وضعیت آنجا بحرانی است، اما حالا که اصرار می‌کنید، می‌توانید بروید به بعل البکر. آنجا اردوگاه آموزشی داریم که رزمندگان ما برای مقابله با اسرائیل، آنجا آموزش نظامی می‌بینند.
علی سر تکان داد که باشد. راضی شده بود. موقع حرکت سرلشکر را صدا زد.
-سفر را طوری برنامه ریزی کنید که برای هر نماز نزدیک مسجدی باشیم یا نزدیک خانه شهیدی که نماز اول وقت را آنجا بخوانیم.
توی خودرو که نشستند، پلک هم گذاشت تا قدری استراحت کند. برای نماز صبح جلو در خانه پیرمردی که پنج شهید داده بود، پیاده شدند. پیرمرد چفیه ی چهارخانه سفید و مشکلی به سر بسته و دشداشه ی سفیدی به تن داشت. خوش آمد گفت و به قدر همه‌ی حاضران که یک گروهان ورزیده برای محافظت از جان همراهان علی بودند، مهر و جانماز آورد. نماز جماعت را خواندند. دختران پیرمرد، سفره را آوردند. تو نیامدند و حاضران سفره را انداختند. پنیر محلی و کره و نان را توی آن چیدند و پیرمرد چشم از علی بر نمی‌داشت. علی چند بار او را نگاه کرد. لقمه ای که درست کرده بود، هنوز در دست داشت. نگاه از پیرمرد می‌دزدید و سعی داشت تو صورتش نگاه نکند. نگاه ناصر هم رو چشم‌های کنجکاو پیرمرد مانده بود. علی متوجه او شد و به حاضران که سرگرم خوردن صبحانه بودند، نیم نگاهی انداخت و رو کرد به پیرمرد.
-چه شده پدرجان؟ سؤالی دارید؟ چیزی می‌خواهید؟ بفرمایید!
پیرمرد رو زانوها جابه جا شد.
-طوری نیست.
گفت و نم اشک چشمانش را تر کرد. علی دستی رو موهای صاف و مشکی خود کشید.
-چرا متوجه من هستید؟
پیرمرد با پر چفیه اش، قطره اشکی که از کنار بینی‌اش راه باز کرده و تا بالای لبش سریده بود، پاک کرد.
-من چهره‌ی امام (ره) را در صورت شما می‌بینم. پیش خودم می‌گویم این سرهنگ صیاد شیرازی است، ولی تصویر امام از جلو نظرم نمی‌رود. در چهره‌ی شما، چهره‌ی ایشان را می‌بینم.
گونه های علی گل انداخت و سر فرو افکند. جرعه ای از چای سرکشید و هر چه اندیشید، کلامی به ذهنش نرسید تا در جواب پیرمرد بگوید.
بعد از صبحانه راه افتادند به طرف پادگان. پیرمرد جلو در دست رو پوتین‌های علی کشید و خاک آن را بر پلک‌هایش مالید و کف دست خود را بوسید.
علی دست او را گرفت.
-پدرجان! چرا این طور مرا شرمنده می‌کنید؟
خواست دست علی را ببوسد که او دستش را پس کشید و علی خم شد و دستان رنجور و چروکیده‌ی پیرمرد سوری را بوسید.
-شما پنج شیعه علی (ع) را در راه اسلام فدا کرده‌اید. ارزش شما بالاتر از من است که هنوز سرباز کوچک این راه هستم.
پیرمرد خمیده و آرام قدمی به جلو برداشت.
-پسرم، من نمی‌توانم به ایران بیایم و دست و پای امام را ببوسم. می‌خواهم وقتی رفتید به ایران، به امام بگویید که اگر لایق دیدار و عرض ارادت خدمت شما نبودم، ولی پای سربازت را بوسیدم. این بهترین افتخار در طول زندگی من است.
علی سر بر شانه‌ی پیرمرد گذاشت. سعی کرد بغضش را قورت بدهد. دست پیرمرد را بوسید و جلوتر از گروهان همراه، توی لندرور نشست.
بعد از شام، به اتاقی که تو باغ برایشان در نظر گرفته بودند، برگشتند. علی و ناصر وضو گرفتند و ایستادند به نماز، نماز شب را که خواندند، ناصر خمیازه ای کشید.
-من خیلی خسته‌ام. شما نمی‌خوابید؟
علی که هنوز سر سجاده بود و ذکر می‌گفت، نیم نگاهی را به او انداخت.
-شما بفرمایید! من می‌خواهم نماز بخوانم. خوابم نمی‌آید.
قامت بست و ناصر دراز کشید و پلک‌ها را هم گذاشت. چشم که باز کرد، علی هنوز بر سر سجاده نشسته بود. ساعت را نگاه کرد. یک بعد از نیمه شب را نشان می‌داد.
خمیازه ای کشید.
-نمی‌خوابی علی جان!؟
سلام نمازش را گفت و سر بالا انداخت که: «نه!» ناصر غلتی زد و پشت به او دوباره به خوابی آرام رفت. بیدار که شد، هوز علی سجاده بود. از پنجره، باغ را پایید. تاریکی شب رخت بر بسته و جایش را به شفق سپرده بود.
علی آرام از سر سجاده برخاست.
-خوابم نمی‌برد.
لباس نظامی‌اش را پوشید.
-برای نماز صبح می‌روم مسجد، نمی‌آیی؟
ناصر بلند شد. از خواب مقطع شب گذشته، خستگی‌اش در نیامده بود. دوباره خمیازه کشید.
-چرا؟
لباس پوشید و راه افتاده. بین راه علی سکوت کرده بود. هیچ نمی‌گفت. نماز صبح را خواندند. علی سر به سجده گذاشت و هق هق گریه‌اش بلند شد. شانه‌هایش از فشاری که تحمل می‌کرد، می‌لرزید. وقتی سر از سجاده برداشت، نگاهش بارانی و چشم‌هایش سرخ و متورم بود. پشت دست را بر پلک‌ها کشید و آه.
ناصر از پای سجاده‌اش برخاست. رو به روی علی و پشت به قبله نشست.
نمازگزارها یکی یکی می‌رفتند و مسجد خلوت‌تر می‌شد. پرسید: «چرا دیشب این همه سجده های طولانی داشتی؟ چرا سر نماز گریه کردی؟»
این سؤال از سرشب خوره‌ی روحش شده بود و آزارش می‌داد و تا نمی‌فهمید، دلش قرار نمی‌گرفت.
علی رو بر گرداند و ناصر دوباره پرسید. علی پلک‌ها را بر هم فشرد. لبش را گزید و اشکی از گوشه چشم‌ها تا روی چانه‌اش راه باز کرد.
-برو استراحتت را بکن! برو نماز بخوان! دست از دل من بردار.
ناصر دست او را فشرد.
-بگو! می‌خواهم بدانم. باید بفهمم.
علی بغض کرده به دیوار رو به محراب نگاه کرد وسر را پایین انداخت.
-دیروز دیدی آن پیرمرد عرب با من چه کرد؟ تا به حال فکر می‌کردم فقط مدیون مردم مملکت خودم هستم. حالا امروز با حرکات آن پیرمرد فهمیدم که هر جا قلب شیعه ای می‌تپد و هرجا مظلوم مسلمانی هست، ما هم مسئولیم. در هر گوشه‌ی دنیا که مظلومی علیه کفر می‌جنگد، ما به او مدیون هستیم. گریه‌ام طلب استغفار است به درگاه حضرت حق.
دندان بر لب گذاشت. با شانه های خمیده هق هق زد.
-گریه‌ام از این است که من در کشور خودم قادر به انجام تکالیفم نیستم. چطور می‌توانم در همه جای دنیا، دینم را به مسلمان‌ها و شیعیان ادا کنم؟
چاره ای غیر از گریه و اظهار عجز و استغفار ندارم.
دست‌ها را رو به آسمان بلند کرد.
-خدایا مرا ببخش و همواره در جهت ادای تکالیفم به من، توان و استقامت ببخش!

[ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ عالی پور هفشجانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دانشجوی دانشکده کشاورزی - دانشگاه آزاد اسلامی واحد شوشتر
شماره دانشجویی: 880266248
نام درس: آشنایی با مبانی دفاع مقدس
نام استاد: جناب آقای فضل الله صرامی
سکشن: یکشنبه ساعت 8 تا 10

"این وبلاگ در راستای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و زنده نگه داشتن یاد شهیدان ایجاد شده است"
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


ساخت فلش مدیا پلیر
ایران رمان